تبليغاتX
sosyete.kizlar

سلام دوستای گلم من ۱ وبلاگ دیگه هم دارم خوشحال میشم اگه به اونم سر بزنین منتظرم

mahdiyeh71.blogfa.com

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 13:45 توسط مهدیه |


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 13:39 توسط مهدیه |

تا اومدم بگم تابانتر از خورشيد نيست وقتی چشمای تو رو ديدم منصرف شدم

تا اومدم بگم دريا بسيار پهناور است وقتی دل عاشق تو رو ديدم منصرف شدم

تا اومدم بگم زندگی زيباست تو رو ديدم زندگی زيباتر شد

تا اومدم بگم ((من)) وقتی تو رو ديدم ((ما)) جايگزين کلامم شد

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 23:33 توسط مهدیه |

                                        

دوستم بدارفقط همین!

ان گونه دوستم بدار

که گرهی از هم بگشاییم

تنها دل بسته ی من مباش

چنان دوستم بدار

که هر روز شوق مان بیشتر شود

مگو!به مرگ تو

برای من نمیر

نه چنان مکن

زنده باش و دوستم بدار

فقط همین!


 

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 23:29 توسط مهدیه |

 

برای شکستن من یک اخم کافیه نیازی به فریادت نیست

 

واسه اشک ریختنم سکوته تو کافیه نیازی به قهر نیست

 

                                                         نمیخوام بین منو بین دلت جنگ بشه

 

                                                         نمیخوام عشقی که  تو نداری کم رنگ  بشه

 

من فقط یه چیز از خدا میخوام

 

واسه یک بار هم که شده...

 

دلت برام تنگ بشه

 

                                مثل دل من....

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 23:27 توسط مهدیه |

سلام دوستاي گلمون خوبين مرسي كه سر زدين نظر يادتون نره چون نظراتتون واقعا برامون خيلي مهمه خيلي دوستتون داريم مهديه و لاله

 

راستي ما هر كدوم وبلاگ هاي جداگونه هم داريم خوشحال ميشيم به اونا هم سر بزنين

 

وبلاگ مهديه : darbedari.blogfa.com

 

وبلاگ لاله: moje-doostiye-man.blogfa.com

 

نظر يادتون نره فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 9:47 توسط مهدیه |

اگه بگم که قول می دم تا هميشه باهات باشم
اگه بگم که حاضرم فدای اون چشات بشم

اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويی

اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تويی

اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت می کنم

اگه بگم زندگيمو بذر بهارت می کنم

اگه بگم ماه منی هر نفس راه منی

اگه بگم بال منی لحظه ی پرواز منی

ميشی برام خاطره ی قشنگ لحظه ی وصال

ميشی برام باغبون ميوه های تشنه وکال

ميشی برام ماه شبای بی سحر

ميشی برام ستاره ی راه سفر

ولی بدون هرجا باشی يا نباشی مال منی

بدون اگه برای من هم نباشی عشق منی

برای سعادتت شبا شعرامو من داد می زنم .....  

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 9:30 توسط مهدیه |

اولين ملاقات٬ ايستگاه اتوبوس بود.

ساعت هشت صبح.

من و اون تنها.

نشسته بود روی نيمکت چوبی و چشاش خط کشيده بود به اسفالت داغ خيابون.

سير نگاش کردم.

هيچ توجهی به دور و برش نداشت.

ترکيب صورت گرد و رنگ پريدش با ابروهای هلالی و چشمای سياه يه ترکيب استثنايی بود.

يه نقاشی منحصر به فرد.

غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثير قرار داده بود.

اتوبوس که می اومد اون لحظه ساکت و خلسه وار من و شايد اون تموم می شد.

ديگه عادت کرده بودم.

ديدن اون دختر هر روز در همون لحظه برای من حکم يه عادت لذت بخش رو پيدا کرده بود.

نمی دونم چرا اون روزای اول هيچوقت سعی نکردم سر صحبت رو با اون باز کنم.

شايد يه جور ترس از دست دادنش بود.

شايدم نمی خواستم نقش يه مزاحم رو بازی کنم.

من به همين تماشای ساده راضی بودم.

دختر هر روز با همون چشم های معصوم و غمگين با همون روسری بنفش بی حال و با همون کيف مشکی رنگ و رو رفته می اومد و همون جای هميشگی خودش می نشست.

نمی دونم توی اون روزها اصلا منو ديده بود يا نه.

هر روز زودتر از او می اومدم و هر روز ترس اينکه مبادا اون نياد مثل خوره توی تنم می افتاد.

هيچوقت برای هيچ کس همچين احساس پر تشويش و در عين حال لذت بخشی رو نداشتم.

حس حضور دختر روی اون نيمکت برای من پر بود از آرامش ... آرامش و شايد چيزديگه ای شبيه نياز.

اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در سکوت نياز داشتم.

هفته ها گذشت و من در گذشت اين هفته ها اون قدر تغيير کردم که شايد خودمم باور نمی کردم.

ديگه رفتنم به ايستگاه مثل هميشه نبود.

مثل ديوانه ها مدام ساعت رو نگاه می کردم و بی تابی عجيبی روحم رو اسير خودش کرده بود.

ديگه صورتم اصلاح شده و موهام مرتب نبود.

بی خوابی شبها و سيگار های پی در پی.

خواب های آشفته لحظه ای و تصور گم کردن يا نيامدن او تموم شب هامو پر کرده بود.

نمی دونم چرا و چطور به اين روز افتادم.

فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اينو همه به من گوشزد می کردن.

يه روز صبح وسوسه عجيبی به دلم افتاد که اون روز به ايستگاه نرم.

شايد می خواستم با خودم لجبازی کنم و شايد ... نمی دونم.

اون روز صدای تيک تاک ساعت مثل پتک به سرم کوبيده می شد و مدام انگشتام شقيقه های داغمو فشارمی داد.

نمی تونستم.

دو دقيقه مونده به ساعت هشت ديوانه وار بدون پوشيدن لباس مناسب و بدون اينکه حتی کيفم رو بردارم دوان دوان از خونه زدم بيرون و به سمت ايستگاه رفتم.

از دور اتوبوس رو ديدم که بعد از مکثی کوتاه حرکت کرد و دور شد و غباری از دود پشت سرش به جا گذاشت.

من ... درست مثل يک دونده استقامت که در آخرين لحظه از رسيدن به خط پايان جا می مونه دو زانو روی آسفالت افتادم و بدون توجه به نگاه های متعجب و خيره مردم با چشمای اشک آلود رفتن و دور شدن اتوبوس رو نگاه می کردم.

حس می کردم برای هميشه اونو از دست دادم.

کسی که اصلا مال من نبود و حتی منو نمی شناخت.

از خودم و غرورم بدم می اومد.

با اينکه چيزی در اعماق دلم به من اميد می داد که فردا دوباره تو و اون روی همون نيمکت کنار هم می نشينيد و دوباره تو می تونی اونو برای چند لحظه برای خودت داشته باشی ... بازم نمی دونستم چطور تا شب می تونم اين احساس دلتنگی عجيب رو که مثل دو تا دست قوی گلومو فشار می داد تحمل کنم.

بلند شدم و ايستادم.

در اون لحظه که مضحکه عام و خاص شده بودم هيچی برام مهم نبود جز ديدن اون.

درست لحظه ای که مثل بچه های سرخورده قصد داشتم به خونه برگردم و تا شب در عذاب اين روز نکبت وار توی قفس تنهايی خودم اسير بشم تصويری مبهم از پشت خيسی چشمام منو وادار به ايستادن کرد.

طرح اندام اون ( که مثل نقاشی پرتره صورت مادرم از بر کرده بودم ) پشت نيمکت ايستگاه اتوبوس شکل گرفته بود.

دقيق که نگاه کردم ديدمش.

خودش بود.

انگار تمام راه رو دويده بود.

داشت به من نگاه می کرد.

نفس نفس می زد و گونه های لطيفش گل انداخته بود.

زانوهام بدون اراده منو به جلو حرکت داد و وقتی به خودم اومدم که چشمام درست روبروی چشم های بی نظيرش قرار گرفته بود.

دسته ای از موهای مشکی و بلندش روی پيشونيشو گرفته بود و لايه ای شبيه اشک صفحه زلال چشمشو دوست داشتنی و معصومانه تر از قبل کرده بود.

نمی دونستم بايد چی بگم که اون صميمانه و گرم سکوت سنگين بينمونو شکست.

- شما هم دير رسيديد؟

و من چی می تونستم بگم.

- درست مثل شما.

و هر دو مثل بچه مدرسه ای ها خنديديم.

- مثه اينکه بايد پياده بريم.

و پياده رفتيم ...

و هيچوقت تا اون موقع نمی دونستم پياده رفتن اينقدر خوب باشه.

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 13:4 توسط مهدیه |

از در يكي از بزرگترين شركتهاي كامپيوتري در يكي از بهترين نقاط شهر بيرون مياد، با اينكه صاحب اون شركت نيست، ولي حقوق خيلي خوبي ميگيره و زندگي خوب و راحتي داره. حدود يك ماه ميشه كه با دختري كه سالهاي سال دوست بوده، ازدواج كرده و از اين بابت هم خيلي خوشحاله و با همديگه لحظات خيلي خوب و به ياد موندني رو ميگذرونن

سوار ماشينش ميشه و به سمت خونه به راه ميفته و در راه به عشقش فكر ميكنه و به ياد دوران دوستيشون ميفته زماني كه با هم بيرون ميرفتن و عشقش از خيلي از چيزها ميترسيد در سن 30 سالگي بسيار جا افتاده به نظر ميرسيد و وقتي كه با همسرش كه حدود 25 سال داره راه ميرن، يك زوج كامل به نظر ميرسن كه بعد از حدود 10 سال حالا دارن تمام لحظات رو با هم ميگذرونن. موقع رانندگي در فكرش به عشقش بود كه يه دفعه موبايلش زنگ ميزنه و وقتي جواب ميده ميبينه صداي كسي هست كه از ساعت 9 صبح تا حالا كه حدود ساعت 6:20 هست دقيقا 4 بار تلفن زده و هر بار هم كلي با هم حرف زدن اين خيلي وقته كه براشون عادت شده كه با هم تماس بگيرن و ساعتهاي زيادي رو با هم صحبت كنن و در زمان دوستيشون هم اگه اطرافيان اجازه ميدادن شايد 10-12 ساعت مدام با هم صحبت ميكردن و اصلا هم خسته نميشدن. اين بار هم دوست سابق و شريك زندگي كنونيش بود كه تماس گرفته بود و منتظر رسيدنش به خونه بود. با اينكه حدود 9 ساعت بيشتر از خروجش از منزل نميگذشت، با اين حال احساس ميكردن كه دلشون براي همديگه خيلي تنگ شده و هر دوشون منتظر ديدن هم بودن حدود 30 دقيقه‌اي با هم صحبت كردن و در نهايت مرد به خونه رسيد و پشت در خونه تلفن رو قطع كرد و خواست كه كليد رو وارد قفل كنه كه يه دفعه در باز شد و چهره‌اي آشنا پشت در ظاهر شد. چهره‌اي شيطون ولي دوست داشتني، محكم ولي همراه احساسات زيباي زنانههيچ كدوم نتونستن طاقت بيارن و در آغوش هم ذوب شدن و از طعم لبها و گونه‌هاي هم سير شدن و خلاصه بعد از چند دقيقه زن رضايت داد و مرد به طرف اتاق رفت و لباس رو عوض كرد و اومد و نشست و زن يه نوشيدني آورد و طبق معمول با هم شروع كردن به صحبت. از وقتي كه با هم آشنا شده بودن اين عادت شده بود كه وقتي همديگه رو ميديدن و يا پشت تلفن اول دختره شروع به صحبت ميكرد و ميگفت كه چه اتفاقهايي افتاده و چه كارهايي كرده و مرده هم ساكت فقط گوش ميداد و به عشقش لبخند ميزد. بعد از چند دقيقه دختره بازم خودش رو به آغوش پسره انداخت و با هم تو يه مبل نشستن و دختره شروع به تعريف جزئيات كرد و بعدم پسره تعريف كرد كه چي شده و چي كارا كرده و

عليرغم گذشت حدود 10 سال از دوستيشون و 1 ماه از ازدواجشون هنوز هم با نگاهي مشتاق به هم نگاه ميكردن و با نگاهشون همديگه رو ذوب ميكردن. هيچ كدومشون به ياد ندارن كه تو اين 10 سال حتي يك بار با هم دعوا كرده باشن و از اين بابت به دوستيشون افتخار ميكردن و صادقانه همديگه رو دوست داشتن و براي هم ميمردن. هر جفتشون بعد از تعريف وقايع روزانه ساكت شدن و تو فكر فرو رفتن، تنها لحظاتي كه سكوت بينشون بود براي اين بود كه هر دو فكر كنن و اين بار هم مثل خيلي لحظات ديگه فكرشون مثل هم بودهر دو داشتن به لحظاتي فكر ميكردن كه با وجود مشكلات زياد خانوادهاشون و مسائلي كه داشتن با هم دوست مونده بودن و هيچ وقت لحظات خوبشون رو از ياد نبرده بودن.

اون شب كلي سر به سر هم گذاشتن و كلي با هم شوخي كردن. ساعت 8 شب براي شام بيرون رفتن و ساعت 11 شاد و خندان خونه اومدن و برق خوشبختي از چهره و چشماشون خونده ميشد.

ساعت 12 بود كه آماده خواب بودن و سراغ تخت رفتن و دختره لباس خوابش رو پوشيد و دراز كشيد و لحظاتي بعد پسره اومد و يكي از اون برق هاي شيطنت از چشاش بيرون زد و متكاش رو برداشت و رو زمين انداخت و رو زمين خوابيد، اين اولين باري بود كه اين كارو ميكرد و دختر هم خشكش زده بود و بعد از چند لحظه اونم متكاش رو برداشت و رفت پيش پسره و رو زمين خوابيد و لبهاش رو برد طرف گوش پسره و  گفت: هميشه با هميم، تو خوبي و بدي و هيچ وقت هم نميذارم از پيشم بري اقاي زرنگ. و بعدم لبهاش گونه‌هاي پسر رو لمس كرد و پسر هم اونو بغل كرد و رو تخت خوابوند و دم گوشش گفت: پس تمام لحظات خوب دنيا مال تو و سختيهاش ماله من و هر دو در آغوش هم شب رو به صبح رسوندن.

صبح روز بعد پسر ساعت 8 صبح از خواب بيدار شد و آبي به دست و صورت زد و حدوداي ساعت 8:15 بود كه اومد بغل كوچولوي خواب آلوي خودش و با صداي آروم گفت: عسلم پاشو ببين صبح شده، ببين خورشيد رو كه بهمون لبخند زده.
هميشه بيدار كردن دختر رو خيلي دوست داشت، بعدم دختر نيمه بيدار رو كه بدش نميومد خودش رو به خواب بزنه رو بغل كرد و برد طرف دستشويي و مثل بچه‌ها صورتشو شست و خشك كرد و دختره كه از اين كاراي پسره خيلي خوشش ميومد و اونو ميپرستيد گفت: بسه ديگه، اين جوري تنبل ميشما و رفت صبحانه رو آماده كرد و با هم خوردن و روزي از روزهاي خوب زندگيشون شروع شد.

پسره موقع لباس پوشيدن بود كه يه دفعه سرش درد گرفت و بدون صدا خودش رو روي يه مبل انداخت. اين اولين باري نبود كه دچار سر درد ميشد ولي كم كم داشت براش عادي ميشد، دلش نميخواست عشقش رو نگران كنه ولي انگار يه ندايي به دختره خبر داد و اونم از آشپزخونه سرك كشيد و با نگاه به چهره پسره همه چيز رو فهميد و اومد پسره رو بغل كرد و گفت كه امروز ميره و جواب آزمايشهات رو ميگيرم و ميبرم دكتر جواب آزمايشها حدود يك هفته بود كه آماده شده بود ولي پسر همش براي گرفتن اونا امروز فردا ميكرد و بازم ميخواست بهونه بياره كه دختر انگشتش رو گذاشت رو لبهاي پسر و گفت كه حرف نباشه اقا پسرمن امروز ميرم و ميگيرمشون و ميبرم پيش دكتر.

ساعت 9 پسر از خونه بيرون رفت و دختر هم به طرف ازمايشگاه و بعدم مطب دكتر به راه افتاد و تو مطب دكتر بعد از 10 دقيقه انتظار وارد مطب شد و حدود 15 دقيقه بعد دكتر سراسيمه از اتاقش بيرون اومد و به پرستار گفت كه اب قند ببره و بعد از كلي ماساژ شونه‌هاي دختر و با زور اب قند  دختر به هوش اومد و از جاش بلند شد و بدون توجه به اصرار دكتر و پرستار از مطب بيرون اومد ولي تو خيابونا سرگردون بود و نميدونست كجا ميره، انگار با يه چيزي زده بودن تو سرش، مغزش قفل كرده بودخاطرات مثل فيلم از مغزش ميگذشت و هيچ چيز نميفهميد و انگار كه اصلا تو اين دنيا نبود. با هزار مكافات خودشو به خونه رسوند و خودش رو پرت كرد رو مبل و اشك بي اختيار از چشماش سرازير شد و حتي نميتونست جايي رو ببينه.

ساعتها و ساعتها بي اختيار ميگذشتن و اون ديگه اشكي براش نمونده بود و ديگه حتي ناي گريه كردن هم نداشت.

اولين روزي بود كه از صبح حتي يك بار هم به شوهرش تلفن نكرده بود و 3-4 بار هم شوهرش زنگ زده بود ولي اون حتي نميتونست از جاش بلند بشه، چه برسه به اينكه بخواد تلفن رو جواب بده.

ساعت 6 شوهرش از شركت بيرون اومد و خودش رو به گل فروشي رسوند و به ياد روز آشناييشون كه مطادف با اون روز بود 10 شاخه گل رز به مناسبت 10 سال آشناييشون گرفت و به خونه رفت. براي اولين بار تو اين مدت وقتي كليد رو تو قفل گذاشت، كسي در رو براش باز نكرد و اون خودش درو باز كرد و با دلشوره رفت تو خونه و عشقش رو ديد كه رو مبله و داره به اون نگاه ميكنه و يه مرتبه گريه به دختر امون نداد و اشكهاش سرازير شد و پريد تو بغل پسر و طبق عادت اين چند سالشون پسر ساكت اونو به طرف يه مبل رسوند و گذاشت تا گريه كنه و راحت بشه تا آخر سر همه چيزو خودش بگه

يا دفعه صدايي تو گوشش گفت: دخترم تو ماشين منتظرتيمنذار روح اون خدا بيامرز با گريه‌هات عذاب بكشه انقدر اذيتش نكن.

صداي پدر دختر بود امروز بعد از گذشت دقيقا 25 روز از اون روز هنوز صورت پسر جلوي چشمش بود و اصلا باور نميكرد كه 10 سال انتظار براي 55 روز با هم بودن باشه اصلا دلش نميخواست كه گلش جلوي روش پرپر بشه.

اون عشقش رو بعد از 10 سال و در عاشقانه ترين لحظات از دست داده بود و حالا حتي براش اشكي نمونده بود، يه نگاه به آسمون كرد و چهره عشقش روديد و با عصبانيت گفت: اين بود قولي كه به من دادي و گفتي هيچ وقت منو تنها نميذاري! تنها رفتي؟؟!!

و صداي پسر رو شنيد كه گفت:

گفتم كه همه خوبيها ماله تو و درد و رنج مال من!

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 19:34 توسط مهدیه |

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 2:29 توسط مهدیه |

                  

شاگردي از استادش پرسيد

عشق چيست

استاد در جواب گفت به كندمزار برو و پرخوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندمزار به ياد داشته باش كه نميتواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني.شاگرد ه گندمزار رفت و پس از مدتي طولاني بازگشت.استاد پرسيد چه اوردي.جواب داد هيچ.هرچه جلوتر ميرفتم خوشه هاي پرپشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پر خوشه ترين شاخه تا انتهاي گندمزار رفتم

.استاد گفت عشق يعني همين

شاكرد گفت  پس ازدواج چيست

استاد به سخن امد كه به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور . اما به ياد داشته باش كه بازهم نميتواني به عقب برگردي شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت.استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و  او در جواب گفت به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم انتخاب كردم ترسيدم كه اگر جلوتر بروم باز هم دست خالي برگردم

استاد باز گفت ازدواج هم يعني همين

 

                                                                   

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 2:20 توسط مهدیه |

انتظار         

  انتظار دیواری است به بلندی اسمانها ریسمانی است اویخته در هوا جاده ای است که تا غروب امتداد یافته و حرف ناگفته ایست که در سینه خاک گرفته انتظار شب بلندی است که پایانش را خورشید به یادگار برای اسمان برده و ما همه منتظریم تا دیوار فرو ریزد ریسمانها رها شود و انتهای جاده نزدیکترین نقطه ی ممکن ما منتظریم 

منتظر حرف های ناگفته ای که در سینه خاک گرفته منتظر خورشید هستیم که سحر را برایمان به ارمغان بیاورد

                                  منتظریم .....       

                                                                                                                                                                                 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 1:43 توسط مهدیه |

هنگامی که از مادر متولدشدم صدایی درگوشم چنین طنین انداخت  

از این پس با تو ام

گفتم کیستی.گفت غم.ابتدا فکر کردم غم عروسکی است که بعدها با ان بازی خواهم کرد

 ولی حالا میدانم کهخود عروسکی هستم د دستان غم

                                                                           

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 1:28 توسط مهدیه |

یه دل میگه برم برم                            یه دل میگه نرم نرم

طاقت نداره این دلم دلم                     بی تو چه کنم

پیش عشق ای ما زیبا زیبا                 خیلی کوچیکه دنیا دنیا

با یاد توام هرجا هرجا                        ترکت نکنه

سلطان قلبم تو هستی                    دروازه های دلم رو شکستی

پیمان یاری به قلبم تو بستی            با من پیوستی ای ای

اکنون اگر از تو دورم ز هر جا              بر یار دیگر نبندم دلم را

سرشارم از ارزو و تمنا                     ای یار زیبا

                     valentine

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 1:17 توسط مهدیه |

من آمدم
"آمدم تا عاشقانه در كنار تو بمانم تا براي تو بميرم مهربانه من"
"آمدم تا آنكه باشي تكيه گاه خستگيهام اي گل نيلوفر من"
امروز دلم برات خيلي تنگ شده
امروز هم فهميدم بيشتر از هميشه بهت احتياج دارم
امروز بيشتر از هر روز ديگه اي حس كردم كه بدون تو تنهاترينم
و من منتظر يك اتفاق خوب
و من منتظر هجوم تو
و من منتظر بهانه اي برا ي نوشتن براي تو

و اكنون در روبروي تو
من وتو
من براي تو مي نويسم
براي تو بهترين
براي تو شيرين
براي تو بي نظير
و حال به خود مي نگرم به كم كاريهايم براي تو
به روزهايي كه كمتر به يادت بودم
به لحظهايي كه بي ياد تو بودم
و سپاس مي كنم تو را كه هميشه به يادم بودي
مواظبم بودي
با من بودي
و دوستت دارم تا هميشه
اي بزرگترين پروردگار خوبم
دوستدارت يه موجود زمينييه كوچولو

ودر آخر تمای گلهای این گلزار رو به تو یی  که دوستدارمت تقدیم میکنم

 

 happy valentine Day

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 14:11 توسط مهدیه |